تبليغاتX
شـمیـم کوثـر
دل نوشته ها ودغدغه ها


شـمیـم کوثـر









بسم الله الرحمن الرحیم

 

دیروز فرصتی شد تا به نمایشگاه کتاب بروم . باور نمی کنید اگر بگویم در همه ی این سالهایی که نمایشگاه بر گزار میشود تنها دوسال توانسته ام برروم . من که ادعای نویسندگی ! هم دارم . بار اول سال ۱۳۸۴ بود . هر دوبار هم جبرا  رفتم ؛یعنی کاری در تهران برایم پیش آمده بود که رفتن من به نمایشگاه یک امر تَبَعی بود نه اصلی . ذاتی نبود بلکه عارضی بود .
 همیشه : یا وقت نبوده ، یا پول نبوده ُ یا وقت و پول هر دو باهم نبوده .
بار اول یک ساعتی بیشتر در نمایشگاه نبودم و حوصله هم نداشتم و تنها یک کتاب گرفتم . اما ابن بار حدود ۵ ساعت در نمایشگاه بودم و با برنامه تر رفته بودم . یعنی تقریبا می دانستم به چه ناشرهایی باید سر بزنم و دنبال چه کتاب هایی باشم . اولش هم که رسیدم واقعا گیج شده بودم . تا چشم کار می کرد غرفه بود و غرفه ها هم پر از کتاب و خریدار هم الی ماشا الله . من دیگر باورم نمی شود که بگویند در ایران آمار مطالعه کم است ! این همه ناشر با این همه کتاب و با این همه مشتاق خریدن کتاب ، مگر می شود سرانه ی کتاب خوانی کم باشد !

  • نشر سوره مهر و کتاب هایی که مثل عسل هستند : پایی که جا ماند  و نور الدین پسر ایران .
     البته من خیلی متاسفم برای انتشارات سوره ی مهر که از عنایت خوانندگان کتاب های دفاع مقدس نهایت سوء استفاده را می کند . کتاب های پر طرفدار فوق العاده گران هستند .
  • نشر سپیده باوران : این انتشاراتی که تازه با آن آشنا شدم هم کتاب های دلچسبی داشت . البته حضور مدیر وبلاگ صید قزل آلا در مدرسه  که از کتاب خوان های حرفه ایست در این غرفه غنیمتی بود . با معرفی های خوبی که داشت : هی شعر تر انگیزد  ، داشت عباسقلی خان پسری  که هر دو کتاب ، شعر طنز بودند و چقدر چسبید . یک کتاب کوچک رباعی : پاییز بهاریست که عاشق شده است  . شعرهای آن را در اتوبوس با نور موبایل خواندم  . یکصد رباعی از بیدل که این دو کتاب هدیه ی این بزرگواران بود . سپاس از عنایتشان .
  • کتاب نیستان . کتاب های سید مهدی شجاعی : کمی دیر تر ، پدر ، عشق پسر ، کرشمه ی خسروانی
  • درس هایی از قرآن : گناه شناسی ، دقایقی با قرآن ، ۳۰۰ نکته در مدیریت اسلامی بر اساس تفسیر نور ، راهکارهای تقویت انگیزه و نشاط .  از منصف ترین انتشارتی هاست .
  • و کتاب هایی که برای محمد جواد دلبندم خریدم ، او که حتی حاضر بود به اردو نرود ولی  به نمایشگاه بیاید :مهاجر کوچک ، ایرج خسته است ، فرزندان ایرانیم ،  گردان چهار نفره  ، رفاقت به سبک تانک و...

دیدن استاد رجبی دوانی ، استاد ابراهیمی دینانی ، از اساتید برجسته ، و گپ طولانی جنای آقای حجت الله عباسی از نویسندگان موفق آستانه ای و همشهری بزرگوار از حاشیه های این بازدید پنج ساعته بود .

کتاب کمی دیرتر سید مهدی شجاعی در حال اتمام است . گزارش آن بماند برای بعد . و شعرهای  از کتاب هی شعر تر انگیزد که به جانم نشسته را خواهم نگاشت انشا الله .

 

پی نوشت :

مدت مدیدی است که از حضور شعر در زندگی ما خبری نیست . با خواندن شعرهای سعید بیابانکی ، میلاد عرفان پور و نسیم عرب امیری نسیمی از سمت شعر بر ما وزیده است :

چندیست که با شعر نیاویخته ایم                    در دور خیالمان کپر ساخته ایم

هر چند که ما از همه مشهورتریم  !                در پیش شما قافیه را باخته ایم

چندیست که کم حوصله هستیم وعجول               زین رو همه اش سوی شما تاخته ایم

امشب به تماشای دو بیت از حافظ                   با حوصله تر   طرح نو انداخته ایم

وقتی که غزل برده مرا پاک ز یاد                     ما هم  کَمَکی به خنده پرداخته ایم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 0:35  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

این شعر که از شعرهای فوق العاده تأثیر گذار هست ، هر چند از خودم نیست اما تقدیم می کنم به همه ی معلمان عزیزم بویژه معلم کلاس پنجم ابتدایی ام

 خانـم  معلم!  سلام  ، ما شاگرد  شماییـــــم
میشه فردا که جمعه است بازم کلاس بیاییم؟

 کــلاستون شبیه دنیای آرزو هاست
توی کلاس انگاری تو قلب رویاهاییم

می شه اونجا بمونیم تا وقتی زنده هستیم
آخـــه بیرون از کلاس خیلی از هــم جداییم

 دیروز گفتید که شما گنجشکا رو دوست دارید
خانم به خدا ما هم رفیق گنجشکاییم

می دونیم که یه روزی کلاسها تعطیل می شن
اونوقت اگه نباشید ما راست راسی  تنهاییم

 خانم معلم! نرید، دل ما خیلی تنگه
اون سر دنیام برید ما باهاتون می آییم

 حالا می بخشید اگه نامه مون خیلی بد بود
آخه بین شاگردا، ما تنبل اوناییم

وای! نکنه یه وقتی چشماتون درد بگیره
آخر نامه شده، زحمتو کم نماییم

فقط می شه بپرسیم فردا کلاس هست یا نه؟
خانم معلم آخه، ما شاگرد شماییم!

 

واین شعر که از بداهه گویی های من است تقدیم معلم کلاس اول ابتداییم



آقا معلم سلام ما شاگرد شماییم
در بین شاگرداتون ما تنبل اوناییم 

آقا مدیر۱ اجازه ! منو میشناسید آقا
یادتونه ده کوثر بودم شاگرد شما ؟

آقا مدیر یادته : درسی که « بابا آب داد »
اما  نگفتین مدیر به ما خدا ، آفتاب داد

یادتونه اون روزا ، توی بارون و برفا
می اومدین یاد بدین درس خدا الفبا

یاد اون روزا به خیر ، برنج می دادین به ما۲
ما را می بردین به اوج تا اون بالا بالاها

آقا یادتون میاد انار می کردین دون دون۳
یکی یه قاشق پر می دادین به هممون

آقا اجازه می دین بازم شاگرد بمونم
درس محبت را من از دستاتون بخونم۴

من هنوزم شما را آقا مدیر می دونم
پس بذارین همیشه شاگردتون بمونم

 

پی نوشت ها:

۱-در روستا همه ی معلم ها را به نام (مدیر) می شناختیم.
۲- آقای صفر علی رحیمی - معلم کلاس اول من - در یک پنج شنبه ای که اتفاقا یک روز برفی بود ومی خواست به شازند برود ، مقداری برنج درست کرده و شِکر هم به آن اضافه کرده بود و برای هر دانش آموز یک قاشق داد . مزه ی آن برنج شیرین هنوز هم در زیر زبان من است .
۳- یک بار دیگر ،  انار دانه دانه کرده بود و برایمان یک قاشق داد.
۴-  یکی دوبار هم آقای رحیمی با دست هاش ما را نواخته که اگر بیشتر می نواخت  ما به جاهای بهتری می رسیدم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:47  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز

این‌چنین کال نمانم به شهادت برسم

 

محمد مهدی سیار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 9:13  توسط حسین مولوی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم




بانو ، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید
آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید

گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست
کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید

کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست
ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید

دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟
ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید

ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم
سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید

لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟
ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید

از ابروانمان گره بسته وا کنید
بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید

آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود
نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید

پیچیده اید و سخت ولی سخت نیستید
بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

 

ابوالفضل زورویی نصرآباد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 22:11  توسط حسین مولوی  | 


 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 21:41  توسط حسین مولوی  |